نام ايميل
عضویت لغو عضویت
داستانی تلخ اما واقعی
که برای یکی از بیماران من اتفاق افتاد ...
بیماریکه در این صفحه خاطرات آموزنده
ولی نگران کننده خود را برای عبرت گرفتن
سایرین ، جهت استفاده در سایت در اختیار
من قرار داده است ، با تشخیص شکستگی شدید
و جابجایی قابل توجه مهره اول گردن و
علائم عصبی ناشی از آن توسط اینجانب و
همکار عزیزم آقای دکتر تهرانی
تحت عمل جراحی قرار گرفت :
سلام
من حمید، 19 ساله از شهر قم هستم.
ماجرایی رو
که می خوام براتون تعریف کنم
کاملا واقعیه و متأسفانه
برای خودم اتفاق افتاده. ماجرا از اونجایی شروع شد که من از روی علاقه شدیدم
به فوتبال با مربی بدنسازی به نام آقای و... آشنا شدم ...
ایشون مربی بدنسازی فوتبال هستند و
تمامی مدارک مربی گری فوتبال رو از داخل و خارج کشور دارند.
ایشون به من گفتند که برای اینکه بتونی خوب
فوتبال بازی کنی اول باید بدنت رو بسازی و درست کنی
برای همین به همراه ایشون به یک باشگاه بدنسازی که
جزء یکی از معروف ترین باشگاه های قم است
رفتیم و تمرینات رو شروع کردیم.
بعد از یکی دو ماه تمرین من یک روز بدون اطلاع حاج حسن (آقای ...)
به باشگاه رفتم. وقتی داخل شدم دیدم داخل باشگاه وسائل
فیلمبرداری رو چیدن و قراره از اونجا فیلمبرداری کنن.
پرسیدم دوربین ها برای چیه، گفتند از شبکه 3 اومدند
برای فیلمبرداری برای تبلیغات. بعد از چند لحظه مربی
باشگاه آقای ق... اومدند جلو و به من و چند نفری که تازه
رسیده بودیم گفتند آماده بشین می خواهیم فیلمبرداری رو شروع کنیم.
خلاصه ما لباسهامون رو عوض کردیم و هر کسی مشغول
به کاری شد. عوامل فیلم برداری هم مشغول فیلمبرداری
از دستگاه های باشگاه شدند و کارگردان هم برای قشنگ تر
شدن کار به بعضی ها گفت چه کاری انجام بدن.
از اونجایی که من شورت و پیراهن نارنجی پوشیده بودم
فکر کنم کارگردان از من خوشش اومده بود برای
همین توی هر سکانسی که می خواست بگیره علاوه بر اون
شخصی که کار اصلی رو انجام می داد یعنی وزنه می زد
یا با دستگاه کار می کرد، من هم پشت سرش طوری
که تو کادر بودم به یه کار دیگه ای مشغول بودم.
در این تصویرمحل عمل جراحی
بر روی پوست پشت سر دیده میشود:
کار تقریباً تمام شده بود که مربی
باشگاه(آقای ق.) برای اینکه
تبلیغ قشنگ تر بشه , سه تا حرکت رزمی
هم انجام بدیم
برای همین با یکی از دوست هاش که ده پانزده
سال بود که کونگ فو کار می کرد تماس گرفت
و اون شخص هم که اسمش رضا خ... بود اومد.
بچه ها خسته شده بودند و داشتند استراحت می کردند
و آقا رضا هم مشغول گرو کردن خودش بود.
بعد آقا رضا اومد و کاری رو که می خواست انجام بده
برای بقیه توضیح داد. آقا رضا گفت یک نفر رو می خوام
که جلوی من وایسه و من می پرم و با پاهام قلاب می کنم
دور گردنش و با هم می چرخیم ...
اول قرار بود که یکی از بچه های باشگاه
جلوی آقا رضا وایسه ولی بعضی از بچه با من شوخی می کردند که همه
سکانس های تبلیغ رو که تو بازی کردی پس اینجا رو هم تو باید وایسی.
من هم که قبلا تکواندو بازی کرده بودم و کمر بند مشکی تکواندو
هم رو گرفته بودم(ولی حدود دو سال بود که کار نکرده بودم) برای
اینکه کم نیارم گفتم باشه کاری نداره.
خلاصه بعد از چند بار تمرین کردن با آقا رضا و غلطیدن
روی زمین من فکر کردم آماده شدم ...
آقا رضا هم بدون اعلام آمادگی
که می خواد حرکت اصلی رو انجام بده اومد طرف من و به حدود
نیم متری من رسید. من فکر نمی کردم اون بتونه از اون فاصله بلند
بشه و پاهاش رو دور گردن من قلاب کنه و آقا رضا این کار رو کرد
و به وسیله پاهاش منو از گردن بلند کرد. من در اون لحظه باید در
اون لحظه باید پاهای آقا رضا را می گرفتم و همزمان با ایشون
می چرخیدم ولی این کار رو نکردم یعنی دیر چرخیدم به همین دلیل
با قسمت بالای سر به زمین خوردم. در اون لحظه چشمهام رو بسته بودم
و چیزی رو ندیدم ولی احساس کردم که با شدت به زمین خوردم
البته این رو باید بگم که سه تخته تشک نمرین باشگاه زیر من بود وگر نه
سر من هم ضربه شدیدتری خورده بود.
سر من ضربه خیلی سختی خورده بود ولی با این حال
من بیهوش نشدم و متوجه تمام اتفاقات بودم در این لحظه
من نمی دونستم چه اتفاقی
برای من افتاده فقط اینو می فهمیدم که گردنم رو نمی تونم تکون بدم ...
منو با احتیاط از روی زمین بلند کردند و روی صندلی نشوندن و
برای من آبمیوه و آب قند آوردند، چون بچه های باشگاه هم فکر می کردند
یک ضربه عادی بوده و من می تونم دوباره بلند شم. من نتونستم روی
صندلی بشینم و دوباره خوابیدم ولی احساس کردم حالم داره
بد میشه و بلند شدم و به طرف دستشویی راه افتادم
و من حالم بد شد و به دلیل ضربه ای که به سرم
خورده بود استفراغ کردم.
مربی باشگاه نگران شد و با اورژانس تماس گرفت ولی
اورژانس آمبولانس نفرستاد...
به همین دلیل سوار ماشین شخصی شدیم ولی اون شخص
هم عجله داشت ما رو بین راه پیاده کرد ...
و دوباره تاکسی گرفتیم و به طرف بیمارستان راه افتادیم.
در بین راه به دلیل درد زیادی که گردن من داشت با بقیه با یقه کاپشنم پشت
اون رو نگه داشته بودم که به طرف عقب نره.
اینجا عکس رادیوگرافی
بیمار پس از عمل جراحی را میبینید:
بالاخره به بیمارستان رسیدیم
و من اونجا یک تخت خالی پیدا کردم
و روش خوابیدم. یک دکتر ...
به همراهان من گفت به مریض
مایعات بدین و همراه های منم ,
منو مجبور کردن
تا دو تا ساندیس بخورم ...
این ساندیس ها سبب شد
تا دوباره حالم بد بشه و ...
خلاصه منو بردن رادیو لوژی، سی تی اسکن، MRI و ...
بالاخره من فهمیدم که با یک اشتباه ساده و به خورده داشتن ادعا
و البته اشتباه آقا رضا فهمیدم که مهره اول گردنم شکسته.
وقتی دکتر منو دید گفت لطف خدا خیلی شاملت شده
و خیلی هم شانس آوردی
برای اینکه هم نخاع و هم رگی که خون رو به مغز می رسونه
از وسط اون مهره ی شکسته رد شده و شانس آوردی
به اونها آسیب نرسیده ...
بله، هم لطف خدا شامل حالم شد و هم شانس آوردم
که زنده موندم و بعد از یک عمل جراحی سخت الآن
می تونم روی پاهای خودم راه برم
و بعد از مدتی به زندگی
عادی برگردم ولی چرخش گردنم محدود شده ...
برای دیدن ویدئو های جالب ( از زبان بیماران من ) اینجا را کلیک کنید.
با باز شدن این صفحه تمام کلیپ ها بصورت پشت سر هم نمایش داده خواهند شد .